تبليغاتX
داستان های کوتاه و نقد ادبی - «کفش سفید»
ازکوچه های لنگرود

 

دستم را جلوی صورتم گرفته بودم و وانمود می کردم که به دفترم نگاه می کنم . هر بار که برگی از دفترم خیس می شد ، آن را ورق می زدم . هوا آنقدر گرم بود که پسر ها لباس نخی و دختر ها هم که چادر گذاشتن  برایشان اجباری بود ، چادر هاشان را روی دوششان رها کرده بودند . ولی من آنقدر سردم بود که گرمترین لباس هایم را پوشیده بودم و کلاهی هم سرم گذاشته بودم ؛ با این حال صدای به هم خوردن دندانهایم را کناری ام می شنید و نمی شنید و فقط می خندید . کاش جایی می نشستم که نه چشم من به کفش سفید  می افتاد ، نه او ... نه  ... اصلاً به کلاس آمدنم اشتباه بود . مرا بگو که فکر می کردم بعد از یک هفته با دیدنش حال و روزم بهتر می شود .

از لای انگشتانم چنان می خندید که صدای خنده اش درون گوشم هی تکرار می شد . بچه ها هم با شکلک های استاد قهقهه می زدند . دیوارهای کلاس چنان فشاری را بر من وارد می کردند که صدای شکستن استخوان هایم را کفش سفید  می شنید ونمی شنید . در و پنجره و وایت برد و تمام وسایل کلاس از لای انگشتان دور و نزدیک می شدند .

استاد لبخند زنان به من نزدیک شد و دهانش را جلوی صورتم گرفت و برگی را که خیس شده بود ورق زد  و بعد با تمام قدرتش زد زیر خنده ، طوری که کثافت از ته حلقش به صورتم پاشید.

حالا دیگر هر که هر چه دستش می آمد به سمتم پرتاب می کرد . لامپ های کلاس هی روشن و خاموش می شدند . بچه ها قهقهه زنان یکی یکی از جایشان بلند شدند و به دورم حلقه زدند . کفش سفید  لنگه کفشش را در آورده بود و با تمام قدرت به سرم می کوبید . بچه های کلاس و استاد هم با هر ضربه اش هورا می کشیدند و تشویقش می کردند . همه چیز از لای انگشتانم تار و تار تر می شد . چند برگ خیس شده دیگر را ورق زدم و بعد ئفترم را بستم و زیر بغل خود گرفتم و با سرعت از کلاس خارج شدم .

 

 

علی صادقی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:41  توسط علی صادقی  |