« آینه ها »
درون خانه همه به من خیره می شوند ؛ عکس های روی دیوار ، حتی مجری تلوزیون . به بیرون که می روم همه کارشان را رها کرده مرا نگاه می کنند . از انگشتان پاهایم شروع می کنند تا موهایم . تنها آینه هایند که نگاهشان مرا آزار نمی دهد .
به آینه ی خاله ام که نگاه می کنم خیلی نا راحت است . آینه خانه مان هم هر روز پیر تر می شود . آینه ی آرایشگاه را هم هر چه تمیز می کنم کثافتش پاک نمی شود . از نگاه های آرایشگر که مثل همه فقط نگاهم می کند ، بدم می آید . چند روزی است جایی را پیدا کرده ام که آینه هایش با همه فرق دارد .؛ همه شان تمیزند و یک شکل را نشان می دهند . تصویر شخصی زیبا که نگاهم می کند و لبخند می زند . سه بار در روز قفلش را باز می کنند . آینه های شکسته ی به هم چسپیده روی دیوار برق می زنند . همیشه مردی بالای پله ای چوبی نشسته است و برای جمعیت صحبت می کند . من هم دور تا دور اتاق قدم می زنم و به آینه ها نگاه می کنم . بهترین لحظه زندگی ام همین لحظه است . ولی دیروز تا داخل شدم همان مرد مرا نشان داد و چیزی گفت . خوشحال شدم و با لبخند ، سرم را به نشانه سلام تکان دادم و سمت آینه ها رفتم که ... مردی به سمتم آمد و مرا از اتاق با مهربانی بیرون کرد . ولی وقتی از در بیرون آمدیم چنان محکم به پشت سرم زد که اشک در چشمانم جمع شد . حالا هر روز وقتی درش را باز می کنند پشت در می مانم تا شاید مرا راه بدهد .
دیگر نگاه های مردم برایم مهم نیست ، هنوز آن نگاه در ذهنم است ؛ همه جا دنبالش میگردم . هر جا آینه ای می بینم با سرعت به سمتش می روم .
بعد از چند روز گشتن ، آن تصویر را در گوشه شکسته آینه ی توالت عمومی دیدم ؛ ولی آن قسمت از آینه که سالم بود ، چهره ی ترسناکی داشت . با عصبانیت مشتی به آن زدم . آن چهره وحشتناک محو شد و تمام آینه ها یک شکل شدند . شخصی زیبا که نگاهم می کند و لبخند می زند . پیرمردی که کنار در بود با شکستن آینه چرتش پاره شد و مرا به باد کتک گرفت . بعد با حرکات دست و سر به من فهماند که باید تمام توالت را برق بیندازم . من هم با خوشحالی قبول کردم و زیر پایش افتادم تا اجازه دهد اینجا بمانم .